![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
با سلام به همه ی دوستانم خوبم! در این پست با دو کار جدید در خدمت همه ی دوستا ن هستم. درضمن پیشاپیش عید نوروز را به همه ی دوستان تبریک گفته و امیدوارم که سالی همراه با شادکامی و موفقیت در پیش رو داشته باشید.
« مزاحم»
ـ الو سلام. ـ شمـــا؟!... بجــــا نیاوردید؟! منم ، همـــــان که ترا ... بجــــا نیاوردید؟!
همان که عاشقتان ... همان که می دانید مـــــرا شما سارا ! ... بجــــــــا نیاوردید؟!
منـــم ، همـــان که برات بوده دارا "یت " بگـــــو ترا بخــــــدا ... بجـــــــا نیاوردید؟!
همــــان که دفتـــــر کهنه مشقهایت بود تو را به یک دنیـــــــا ... بجــــــا نیاوردید؟
نگـــو که من شــــده ام مزاحمت اکنون ـ مــــزاحمی آقـــــــا !... بجـــــا نیاوردید
نگــــو مـــــدام که ماه بیست تر ساله ! ـ کسی شبیه مـــرا بجـــــا نیاوردید ... ******************************************************* ******************************************************* «جنجال»
یک روز لعنتــــی ، یک تیــــــر در خشاب ماشه کشیده شد ، یک سرب در جواب: همـــــراه می شــــود با لکه های خون مـــردی دراز شـــــد در یک اتاق خواب *** خود را به مردنش تشریــح کرد و رفت با مــــرده شورها تفریـــــح کرد و رفت یک اتفــــــاق می شــــد زندگی اگر... از خوب و بد به بد ، ترجیــح کرد و رفت *** دل خسته از همـــــه تکـــــرار های بد یک مـــــرد اشتباه بخـــــواب می رود! تصـــــویر مـــی کشد از نعش آدمـــی با آخـــــرین توان از جــــاش مـــی پرد *** فنجــــان فالش و لب پر خــــــریده بود مـــردی که از خــودش دیگر بریده بود دیگـــــر برای او معنـــــی نمی شدند درفال قهـــو ه اش هی بد شنیده بود *** دیگــــر چه فــــایده یک فــال تازه ای با حــــافظ و غـــزل ، یک حال تازه ای حالا عوض شده... دیگر رسیده است شــــوری برای یک جنجــــال تازه ای *** حالا غـــــریبه ها معیــــار مـــی زنند خــود را برای مـــن هی دار می زنند فـــرصت غنیمت است که لاشخورها بر جســم و جــان من منقار می زنند *** اینجــــا غـــــریب هایش آشنــــا ترند با من که خسته ام چون همصدا ترند از آشنـــــــا ولی ... تکفیــــر دیده ام گـــوئی که از خــــدا اینان خـــداترند! *** دل خسته ام کنــــــون از کارهایشان معنــــا نمی دهــــد رفتــــارهایشان اینک که مـــانده ام در گیر ماشه ای باید که در زمین... کفتارهایشان ...؟!
ب. م .تنها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 12:10 توسط بهزاد جعفری |
|
|
باز هم سلام خدمت دوستان عزیز! این پست صرفا برای کسانی نوشته شده که خرده می گرفتند که چرا از ترانه هام در پستهای جدیدم خبری نیست . بعداز مدتها با یکی دیگر از ترانه هام در خدمت شما هستم که به زودی در بازارموسیقی هم در دسترس دوستان خوبم قرار خواهد گرفت. البته امیدوارم مثل همیشه از نظرات خوب و صمیمی شما بهره مند باشم. در ضمن به عرض دوستان برسونم جمله ای که درقسمت درخواست نظرها گذاشته بودم ، بعلت اعتراضهای دوستان برداشته شد .( جهت احترام به افکار عمومی !!)
تصــــور کن مـــن و خــــــونه تک و تنهــــا و ویرونه چرا دستای بارونیت مــــن و عاشـــق نمـــی دونه
بگیر دستامـــو تو دستات رهــــام کن از شب تردید نگاه کن با دل ســــاده ام بدیهائی که بد کــــــردید
تصــــور کن مـــــن عاشــــق هنـــــوزم زیر بارونم تو نیستی باورش سخته، نمی خوام، نه، نمی تونم
بروی گــــــونه ی خیســـم بکـــش دست نوازش رو بخـــــون از چشــــم بارونیم تمــــومِ درد دلهــــــامو
تصـــــور کن که بارونه مسیر جـــــاده معلــــــــومه دلــــم ازاولش انگــــار، گنــــــاهکارِ یه محکــــــومه
بیا خـــــــوبم کنــــــارم باش ، هنوز از پا نیفتــــــادم تو رو میخوام و می دونی چه آســـون دل بهت دادم
تصـــــور کن در این مـــدت ،من و دل هر دو ویرونیم من و انگار نمی خواهی ، تصــورکن که مــی دونیم
ب.م.تنها
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 1:0 توسط بهزاد جعفری |
|
|
در کنـــــج یک اتاق یک مـــــرد نیمـــه جان دارد مـــــرور می کند خـــــود را که آنچنان
چیزی نمــــانده است قـــــالب تهـــــی کند گـــوئی که مُــــــرده است در جای جایتان!
حس می کند که مرگ راهی دقیق نیست با خـــودکشی نمی شـود یک مرد امتحان
چه فکــــر کـــــرده اید ، خود را نمرده ام؟! لعنت به مــــن که مُـــــرد با آخـــرین توان *** از اولـــش مــــــدام مــــــن باخت داده ام مَـــــردی که داده بود خـــــود را بدستتان ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 15:40 توسط بهزاد جعفری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام خدمت همه ي دوستان
مـــی نویسم از همین دور و برا قصــــــه آدم بزرگـــــــای عجیب که فقط انشــای عشق و بلدن از همین پوسترای عجیب قریب! بهزاد جعفري بوده و هستم و خواهم بود متولد 1356 و ساكن تهران EMAIL:BEHZAD_JAFARY@YAHOO.COM TEL:09358783128 تذكر مهم! استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع بلا مانع مي باشد. ارادتمند همه ی دوستان: ب.م.تنها |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
نقد و بررسی اشعار دوستان مجموعه ای از اشعار کلاسیک مجموعه ای از ترانه ها اشعار سپید و نیمائی |
|
RSS
|