![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
سلام به همه ی دوستان بعد از مدتهای طولانی دوباره دست به قلم شدم. می خواستم از خیلی چیزها بنویسم از وضعیت بازار ترانه و رکود موسیقی پاپ تا تغییرات عمده ای که در وزارت ارشاد در بخش کارشناسی ترانه اتفاق افتاد. یا از تخته شدن خانه ی ترانه به دلیل چند دستگی ترانه سرایان عزیزی که تحمل همدیگه رو ندارند مثل همین اتفاقات ناخوشایندی که در این دنیای مجازی با شدت و حدت بیشتری در جریان هست. اینکه وقتی میخواهیم نسبت به شعری نقدی داشته باشیم اول از همه به جنسیت طرف مقابل نگاه می کنیم و سپس سعی می کنیم بطور اساسی و زیر بنائی!!! شخصیت طرف مقابل رو زیر سئوال ببریم. درد دلها زیاده و اکثر دوستان متفق القول براین باورند که ما در عرصه ی نقد ادبی رشد مناسبی نداشتیم و این مسئله صرفا به این خاطره که فقط دوست داریم با نفی کردن و زیر سئوال بردن همدیگه از خودمون یه اسم بزرگ بسازیم ... اما خب اتفاقات خوب هم در این مدت افتاده که تنها در دایره موسیقی و ترانه دور می زنه. یکیش تولد یک نشریه تخصصی در ارتباط با موسیقی و ترانه به نام موسیقی قرن بیست و یکم( ریتم) و دیگری اعتماد وزارت ارشاد به شرکتهای فرهنگی - هنری که بر اساس این طرح شرکتهای فرهنگی - هنری ابتدا آثار جدیدشان رو بدون قرار گرفتن در صف طولانی دریافت مجوز ، وبا در نظر گرفتن تمام موازین و قوانین منتشر می کنند و در این بین وزارت ارشاد تنها به ایفای نقش نظارتی روی آلبومها بسنده می کنه که این مسئله شاید بتونه باعث رشدو پویائی بهتری در زمینه ی موسیقی پاپ ایجاد کنه. و خبر دیگه اینکه پر کار ترین ترانه سرای حال حاضر ، برادر خوبم فرامرز جعفری هم بعد از کلی قسم و آیه به جمع وبلاگ نویسان پیوست. اينهم آدرس وبلاگش:ترانه ها اميدوارم حضورش در دنياي مجازي توام با موفقيت و تجربه هاي جديد باشه. در ضمن جا داره از همه ی دوستانی که در این مدت تقریبا ۶ ماهه غیبت و دوری به بنده لطف داشتند صمیمانه تشکر کنم و کلام آخر یک غزل به دوستداران شعر و شاعری. پیشاپیش رسیدن بهار رو به همه تبریک می گم هر چند غزلم اصلا بهاری نیست!!! ارادتمند: ب.م.تنها " دلتنگی " عـــــادت شـــــده مرا تکرار می کنم این زندگی نشــــد اجبـــــار می کنم لعنت به اینهمـــــه دیوار و پنجــــره! من زنده ام ولــــی... انکــار می کنم حــــرفی نمی زنم از روزهـــــای بعد با ســــایه ها فقـــــط دیدار می کنم دنبال گـوشه ای بی روح و بی جسد ایام هفتــــــه را تکــــــرار می کنـــم از اینکه جــــاعلی پیــــدا کنــــــد مرا خــــود را به جعل خود اجبار می کنم شاید عـــوض شوم جعلی تر از همه منهم شبیه تان رفتـــــار می کنـــــم کارم شــــده فقط در پیلــه ی خودم چند روح مـــرده را احضــــار می کنم اصلا چه شـــد ، چرا هـر روز هفته با ارواح بد فقــــــط دیدار می کنـــــم؟! ترســــی ندارم از دلتنگـی خــــــودم با هـر چه آشناست یک کـار می کنم: تا می گـــریزم از هــر سایه روشنی دل را از آشنــــا بیــــــــــزار می کنم وقتی که دیده ام دلتنگی ام چه شد وقتی که با شمــا معیـــــار می کنم تا خــورده می زنم دل را به مردنش در این ردیف بد اصــــرار می کنــــــم با آیه هـــــای یاس تا ترک اعتمــــــاد صد بار گفتــــه ام صد کــار می کنم از این اراده و این جبــــــر زندگیست هـر روز هفتــــه را تکـــــرار می کنم ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 20:2 توسط بهزاد جعفری |
|
|
سلام به همه ی دوستان خوبم! بعد از مدتها دوباره فرصتی شد که بیام و وبلاگ رو به روز کنم . چندی پیش در وزارت ارشاد بودم و با جناب آقای عبدالجبارکاکائی هم صحبت، از وضعیت بد موسیقی و ترانه های پاپ سخن به میان آمد که متاسفانه باید بگم به شکل خیلی اسفباری در حال توزیع و انتشار هست. در وهله ی اول این مشکلات نشات گرفته از ترانه سراهاست که به دو دسته تقسیمشون میشه کرد دسته ی اول : این دسته از دوستان جوان و عزیزی هستند که بدون کوچکترین اطلاعی از قواعد شعری پا به عرصه گذاشتند و درک درستی ازترانه و موسیقی ندارند. و دسته دوم هم که ترانه سراهای قدیمی تری هستند متاسفانه در مسیر و جریان آب شنا می کنند!بدین معنا که بر اساس در خواست بازار و اکثرا روی ملودهای ترکی و عربی و گاه دیگر ملودیهای غربی ترانه هاشون رو عرضه می کنند . اگر توجه کنید می بینید در این سالها که موسیقی پاپ دوباره قدم به عرصه ی موسیقی کشور گذاشته از این دست کارها کم نبوده که به موفقیتهای نسبی هم رسیده اند اما هیچگاه جاودانه نخواهند بود. به هرحال درد دلها زیاد است که سعی ام بر این خواهد بود از وضعیت آشفته ی ترانه در بازار ، به صورت سر فصل بندی شده در هر پست مطالبی رو برای دوستان جوان و ترانه سرای خودم بازگو خواهم کرد. خب از ترانه و ترانه سرائی که بگذریم می رسیم به اصل موضوع ،یعنی شعر!!! یک مطلب مهم که داشت فراموشم میشد و اون اینه که با توجه به حجم بالائی از کامنتها در هر پست که صرفا برای اطلاع به روز رسانی صورت می گیره و هم اینکه خبر به روز رسانی مشکلات خاص خودش رو داره، برای جلوگیری از اتلاف وقتهای اینچنینی پیشنهاد میکنم از این به بعد یا یاهو مسنجر اینکار صورت بگیره. برای شروع هم اول از خودم شروع می کنم. آیدی من: behzad_jafary و اما شعر.. دوستان نقد رو فراموش نکنند ارادتمند: ب. م. تنها
یخ مـــی زند مــــــــرا درکـــــم نمی کنی این را نگفتـــــه ای: - ترکــم نمی کنی؟!
دیگــــــر سفــــارش بی جـــــا نمی خرم ســــر درد مــــــی شوم،دعــوا نمی خرم
مــن را نوشتـــــه ای در خـــــــــاطرات بد دیگــــر چه فایده بعــــــدش چه می شود
من را که مـــــرده ای ... لبخنـد می زنی چــــوب حـــراجتان را چنــــــد می زنی؟!
ارزان فــــــروش بد، احمــــق تر از خودم! بد مــــوقع رفتــه ای ،من عاشقت شدم
جائی که رفتــه ای ســــاعت نمی رسد فرصت به مــــاندن و عـــــادت نمی رسد
یادت نیـــــــامــــــــده دلتنـــــــــگ بودنت اینــــک کــــــه دیده ام دلسنـــگ بودنت:
اندازه مـــــی زند خــــــود را به وسعتش دریا نمی شــــــود وقتـــی که عادتش...
اصــــلا چه خـــوب شد من را نمانده ای تا آخـــــــرین ورق مـــــن را نخواند ه ای
در گیر با خــــودت ، آدم عــــــوض شده! فهمیده ای چه شد حالم عوض شده؟!
یک هفتــــــه می شــــود تاریخ مصرفت با نا تمـــــام مـــــن درگیر قافیه است...
دلتنگــــــی شمــــــا ... دارد خراب تر... هــر لحظه بی شما... دنیا سراب تر....
حالا تو رفتـــــــه ای بغضـــی رسیده ام در خـــــواب هـــــر شبم کابوس دیده ام
ارواح بد مــــــــــــرا تسخیـــــــر کرده اند از این حمـــــــــاقتم تقـــــــــدیر کرده اند
وقتـــــی به ریشه ام آبــــــی ندیده شد کابوس هـــــر شبـــم خوابی پریده شد:
فکــــــری به حـــــال خود باید دوباره کرد باید که در شمــــــا یک استخـــــاره کرد
باید وضـــــــو کنـــــــم تا جستجو شوی بد گـــــــویم از تو تا بــــی آبرو شــــوی!
باید که در همین اطــــــــراف نا کجـــــــا بر خــــــورد تازه ای گـــــردم که با شما:
مرغـــــــان آسمــــــان دلتنگی ات کنند فکــری به حال این صـد رنگی ات کنند!!
این روزهای بد خیلـــــــی غــــــــریبه ام بهتـــــر نگــــــاه کن لیلـــــی ،غـریبه ام
نا آشنـــــــای مــــــن ، لجبـــاز کله خر! دیگــــــــر نکـــــن از این خـود را خراب تر
این گـــــرگ زاده ها مهلــت نمی شوند تا یک بلا ســـــرت ... راحت نمی شوند
گـــــرگیده هـــــــای ده در انتظــــــارتند تا تو شکارشــــان... هــــی بی قرارتند
با گرگهــــــای ده گـــــرگیده می شوی در انتخــــاب خـــــــود بلعیده می شوی
مــــــن گفتنی شــــدم تا خود بدانی ام چـــــون قصه ای مـــــرا از نو بخوانی ام
امـــــا برای مـــــن توجیــــــه می شوی - عقلم که می رسد، توضیح می شوی
با گفتن همیــــن تک جملـــــــه های بد من حــــدس مـــــی زنم تا سالیان بعد:
هر گز لجـــــــوج من درکـــم نمی شوی با این نفهمـــــی ات آدم نمـــی شوی!!! ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:14 توسط بهزاد جعفری |
|
|
سلام به همه دوستان و همراهان خوبم!
بعد از مدتها خاموشی و سکوت که دست و دلم برای به روز کردن این وبلاگ نمی رفت ،تنها وتنها به خاطر دوستان خوبی که در این مدت و در این دنیای مجازی پیدا کرده ام که ازصمصیم قلب همه اشون رو دوست دارم، دوباره به روز هستم و در خدمت همون عزیزان!
و اما بهترین اتفاق سال جدیدم بجز دیدن یک دوست بسیار قدیمی که همیشه و در همه حال یار و مددکارم بوده ودیدارش که اتفاقی سبز بوده برایم،حضور در نمایشگاه کتاب در واپسین ساعات بر پائی اون و دیدار با دوست گرانقدری به نام دکتر سیدمهدی موسوی و خوش و بشی کوتاه و مختصر اما به واقع مفید با ایشان بوده است. از فواید این دیدار همین بس که دو کتاب ارزنده ی ایشان را به رسم یادگار از او گرفتم. (فرشته ها خود کشی کردند و دیگری اینها را به خاطر شما چاپ میکنم.) در وصف این دو کتاب همین قدر کافی ست که خواندن هر دو کتاب برای دوستان از نظر من لازم و ضروریست. و همچنین خرید کتاب خانمها مونا زنده دل و هدی قریشی که مشترکا کتابی به نام صدای موجی زن را به چاپ رساندند. در رابطه با این کتاب همین بس که شاعرانش با توجه به جوانی اما از انسجام کامل و کافی در سرایش اشعارشون بر خوردار هستند و من به همه پیشنهاد میکنم که این کتاب رو تهیه کنند.(اینها رو نوشتم تا بلکه قصور در عدم حضور در جلسه ی نقد و بررسی کتاب این دو بزرگوار که بر گرده ی من قرار داشته و دارد،کمی کاسته شود!) خب بیشتر از این شما رو در انتظار قرار نمیدم .امیدوارم که دوستان نقد رو فراموش نفرمایند. ارادتمند همیشگی دوستان خوبم: بهزاد جعفری و اما... تا بوسه ات مــــــــرا در خــــــواب می جود
خــــــوابم نمی خـــــورد ، گـــولم نمی رود!
شــــــرم نجیب شب جــــــــاری به مـــاجرا
فــــرصت نمی شــــــود وقتی که با شمــا:
وسعـت گرفتـــــــه ام تا هفته هـــای بعــد.
با یک سبــــــد پر از ... باشــــــد برای بعد!!!
***
تقسیم می شــــوی در مــن کمــــی غلیظ
لطفــــــا برای مـــــــن باز از خــــــودت بریز!
راهـــــی نمــی خــــورم ،چائی نمی شوم
مکثــــــی نمـــــی روم ،جـــائی نمی شوم
وقتـــــــی که با منـــــی شبنـــــم نمی زنم
حـــــــرفی برایتـــــــان از غــــــــم نمی زنم
وقتــــــی نشـــــانده ای مـــــــن را به آرزو
دلخــــــواه مـــــن کمی از معجــــــزه بگــو!
حـــــــرفی نمــــــــی زنم تا انعکــــــاس تو
غمــــگین نمی کنـــــــــم گلهـــــای یاس تو
فـــــــرصت بده کمـــــــی پیــــراهنت شوم
فــــــــرصت بده که مــــن قــــاب تنت شوم
باید رهـــــــا شـــــــوی تا ارتفــــــاع صفــــر
چیـــــــزی شبیه مــــــن از اختــــراع صفـر
باید غـــــــزل کنی ، ارضــــــــاء کنی مـــــرا
از مـــــــن برای مــــــــن ،رســــوا کنی مرا
خـــــــانم! خجالتی دیگــــــر نمــــــی کشم
هــــم میز نی مـــــــرا با یک نوازشـــــــم؟!!
خـــــــوابم پریده و ســـــــــــاعت نمی رسد
رویایتــــــــان چـــــــــرا راحـــت نمی رسد!؟
رک مـــی زنم به رگ ...مـــن عاشقت شدم
خــــانم !بگو که مـــن... مـــن لایقت شدم؟!
وقتـــی شبیه مــــــن در هــــــــر دقیقه ای
آیا بیـــــــــاورم اینبــــــــــار حلقـــــــــه ای؟!
زخمی که خـــــــورده ام تا استخوان رسید
فـــــردا قــــــــرار مـــــا ... یک طالــــع جدید
فـــــردا برای مـــــــا یک روز خـــــــوب خوب
فـــــردا کنــــــار هـــــم تا آخـــــــرین غـروب
همــــراه می شوم... هــم پایه می شوی؟
همسایه می شوم... همسایه می شوی ؟
ب.م.تنها
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 23:50 توسط بهزاد جعفری |
|
|
با سلام به همه ی دوستانم خوبم! در این پست با دو کار جدید در خدمت همه ی دوستا ن هستم. درضمن پیشاپیش عید نوروز را به همه ی دوستان تبریک گفته و امیدوارم که سالی همراه با شادکامی و موفقیت در پیش رو داشته باشید.
« مزاحم»
ـ الو سلام. ـ شمـــا؟!... بجــــا نیاوردید؟! منم ، همـــــان که ترا ... بجــــا نیاوردید؟!
همان که عاشقتان ... همان که می دانید مـــــرا شما سارا ! ... بجــــــــا نیاوردید؟!
منـــم ، همـــان که برات بوده دارا "یت " بگـــــو ترا بخــــــدا ... بجـــــــا نیاوردید؟!
همــــان که دفتـــــر کهنه مشقهایت بود تو را به یک دنیـــــــا ... بجــــــا نیاوردید؟
نگـــو که من شــــده ام مزاحمت اکنون ـ مــــزاحمی آقـــــــا !... بجـــــا نیاوردید
نگــــو مـــــدام که ماه بیست تر ساله ! ـ کسی شبیه مـــرا بجـــــا نیاوردید ... ******************************************************* ******************************************************* «جنجال»
یک روز لعنتــــی ، یک تیــــــر در خشاب ماشه کشیده شد ، یک سرب در جواب: همـــــراه می شــــود با لکه های خون مـــردی دراز شـــــد در یک اتاق خواب *** خود را به مردنش تشریــح کرد و رفت با مــــرده شورها تفریـــــح کرد و رفت یک اتفــــــاق می شــــد زندگی اگر... از خوب و بد به بد ، ترجیــح کرد و رفت *** دل خسته از همـــــه تکـــــرار های بد یک مـــــرد اشتباه بخـــــواب می رود! تصـــــویر مـــی کشد از نعش آدمـــی با آخـــــرین توان از جــــاش مـــی پرد *** فنجــــان فالش و لب پر خــــــریده بود مـــردی که از خــودش دیگر بریده بود دیگـــــر برای او معنـــــی نمی شدند درفال قهـــو ه اش هی بد شنیده بود *** دیگــــر چه فــــایده یک فــال تازه ای با حــــافظ و غـــزل ، یک حال تازه ای حالا عوض شده... دیگر رسیده است شــــوری برای یک جنجــــال تازه ای *** حالا غـــــریبه ها معیــــار مـــی زنند خــود را برای مـــن هی دار می زنند فـــرصت غنیمت است که لاشخورها بر جســم و جــان من منقار می زنند *** اینجــــا غـــــریب هایش آشنــــا ترند با من که خسته ام چون همصدا ترند از آشنـــــــا ولی ... تکفیــــر دیده ام گـــوئی که از خــــدا اینان خـــداترند! *** دل خسته ام کنــــــون از کارهایشان معنــــا نمی دهــــد رفتــــارهایشان اینک که مـــانده ام در گیر ماشه ای باید که در زمین... کفتارهایشان ...؟!
ب. م .تنها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 12:10 توسط بهزاد جعفری |
|
|
در کنـــــج یک اتاق یک مـــــرد نیمـــه جان دارد مـــــرور می کند خـــــود را که آنچنان
چیزی نمــــانده است قـــــالب تهـــــی کند گـــوئی که مُــــــرده است در جای جایتان!
حس می کند که مرگ راهی دقیق نیست با خـــودکشی نمی شـود یک مرد امتحان
چه فکــــر کـــــرده اید ، خود را نمرده ام؟! لعنت به مــــن که مُـــــرد با آخـــرین توان *** از اولـــش مــــــدام مــــــن باخت داده ام مَـــــردی که داده بود خـــــود را بدستتان ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 15:40 توسط بهزاد جعفری |
|
|
فصل اول: گاهـــی شبیه خــــــودم مرد می شوم مشتـــــــاق باور یک درد می شـــــــوم یادت گـــــــواه مـــن است اینکه دیده ام مسحــــور چشم ِ ... چه آورد می شـوم *** تسلیــــم بود دلــــــــم در مقــــــــابلت آن روزها که مــــــــرا چشـــم قابلت ... حالا عـوض شده دل ، سر به زیر نیست دیگــــــــر بریده دل از عشـــــقٍ باطلت *** فصل دوم: دیگــــر دچــــار توهـــــــــم نمی شوم در کـــــوچه های دلت گـــم نمی شوم دیگـــــر بخـــاطرتان شک نکـــن که من درگیــــر نکتـــــــه ی مبهـم نمی شوم *** دیگــــر عــــوض شــــــده آن زود باوری درکـــــم رسیده به یک جـــــای بهتــری لیلی عوض شـــده هی پرسه می زند شاید رسیــــد به مجنـــــــون دیگـری! *** فصل سوم : در کـــــوچه های غــــزل جـار می زنم خـــــود را بدست خــــودم دار می زنم: اینکـــــه خیــــال کنــی... اشتبــاه بد ! من باز ، دست به تکـــرار مـــــــی زنم *** در پیـــــــچ آخــــــر این راه نا تمــــــــام فتــــــوا عــــوض شده ، دیدارتان ،حرام شــــــد تا به آخــــــر یک عمــــــر تا ابد بازی تمــــــام ، همین بود... والســـلام. فصل چهارم: ... ( دنبال چیزی نباش!!!!)
ب.م.تنها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 23:10 توسط بهزاد جعفری |
|
|
خـــــــوابم نمـــی برد از بس که حالمان... هـی راه مـــــی روی روی خیــــالمــــــان! هر شب به کــــوچه ی رویا کشــــانی ام یک دم امــــــــان بده بر نا توانــــــــــی ام! عطــــرت هنــــوز جــــــاری در اتاق خواب حـــالم بدون تو شاید کمـــی خــــــراب... هر شب به خواب من ، آوار می شـــــوی بر روی پلک مــــن، بیــــدار می شــــــوی شاید اگـــــر کمـــــی پیـــــــدا نمی شدم اینگونه ساده مــن رســــــوا نمـــی شدم شاید اگــر کسی می گفت چـاره چیست راهی که می روم ، راهی درست نیست: چشمم به این همـــه پرسش نمـی رسید کارم به این جنـــون،هـر شب نمـی کشید دستی به صــــورتم سیلی نزد که مـــــرد احمــــق نشو! برو ،در کـــــوچـه ها نگـرد! راهــــــی نمی شـــــدم تا مـــــــرز اشتباه عــــاشق نمی شــــدم تنهـــــا به یک نگاه *** عمــــری به پای دل در جــــــا زدی مـــــرا زورم بِهِت نمـــی ...، بــــی جــا زدی مـرا! هـی مــی زدی مــرا، هــی داد مــی زدم گــــــوئی که آتشـــــی را باد مــــــی زدم حـــــــالا که رفتــــــه ای دلـواپسم نبــاش بر زخـــــم کهنه ام دیگــــــر نمــــک نپـاش مـــــن را بدست خــودهی دار مـــی زنی شیرین نمی شوی، فُـــر... جـار مـی زنی با اینهمـــــه برایم نان نمــــــی شـــــــوی نان هـــم اگـــر شــوی دندان نمـی شوی اکنـــــون به قدر خــودمن گشتـه ام بزرگ دیگـــــر نمـی دهــــــم یک بره را به گـرگ هــــر شب مـــرا دوباره تعبیــر می شوی در خـــــواب مـن چرا تکثیـــر می شوی؟! لازم نبــــــود ، همــــــدردی کنــــی مـــرا با زخـــــم کاری ات ، مــــردی کـنی مـرا! *** بر زخمهـــــــای مــــن پابوس می شوی قــدری برو عقب ،پلکــــم که بسته شد! وقتـی که رفتـه ای عهـدم شکسته شد دیگـــــر نمــــی شــوم علاف محض تان دست از ســـرم بکش، اینجـا دگـر نمان از بس بحــال خـــود افسوس خورده ام گوئی که عمـــــریِ انگـــــــار...مرده ام! مــن را به وسعت تنهـــا ئی ام ببخش تنهــــا به فـــرصت تنهــــا ئی ام ببخش دیگـــر فــــریبتان این دل نمی خــــــورد چــــاقو که دسته ی خــــود را نمی برد گاهی شبیه مـن، گاهـی شبیه خـود! افتـــاده خــــودکشی،اینجا دگــــر ز مد تقــــدیر روشنی چشمــــم ندیده است رنگــــم اگـــــر کنـون قدری پریده است فرصت نمـــی کنـــم عــــاشق بدانمت ترسیـــــــــده ام ترا روزی بخـــــوانمت *** دیگــــــر برای مـــن یک درد ســـر نشو دل! ســادگی نکــن، اسباب شـر نشو! حـــــرفی نمــــــانده که گــویم برای تو کابوس هـــــــر شبـــم گـردد فدای تو ! دیگر سَرَک نکش هر شب به خواب من آســــوده ات کنـــم ، اینهـم جـواب من: از دستتان غـــزل ، جانش به لب رسید این مثنــوی قدش به صـد وجب رسید! دیگر نمی شــــــوم مـــدیون چشـم تو عـــلاف ما نشــــو، دیگــر برو ... برو ... ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 0:50 توسط بهزاد جعفری |
|
|
تـازگـی ها به دلــــم حـال غریبــی ست ، عزیـز و به چشمـــان شما حس عجیبی ست ، عزیـز
تو بگوحـــاصل این دل چه نصیبی ست،عزیز؟!
مـن گمــــانم که دلــم روی صلیبی سـت،عزیز
این غـــرورت به چه میزان وضریبی ست،عزیز
پـی دلدادگـــــی و عــاشقـی و پــرســه زنـی انتظارست و جنون،این چه نصیبی ست عزیز؟
بعــد از آن روز مـرا حـس عجیبی سـت، عزیـز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 11:55 توسط بهزاد جعفری |
|
|
گفته بودم بعــد ازاین ترک دیار و کـــوچه و معشوقه با هم می کنم حس دلتنگی به غیــرت را به چشمــان ترم از بعد ازاین کم می کنم
عــاشقی را می گــــذارم در کنـــاری با خیــــالی راحت و آسوده تر چاره ای در عزلت تنهائی ام می جویم و فکــری بر این غم می کنم
می روم پای پیـــــــاده تا ســــــر سجــــاده و توبه به درگاهت کنم یک علــاج ســاده تر بر حال تشـــویش و خیــــالم در نمازم می کنم
می گـــذارم سـر به خـــاک و بندگی را می کشانم تا به عرش کبریا حــال و روز هـر گنـــاهی بعـد ازاین با آب توبه چــون جهنم می کنم
پس خدا را ! طاقت جان کندن از بار گناهانم چه شد از نفس خویش؟ بر تمــــام آیه های روشنت آری خــــــدایا! من خــــود آدم می کنم!
خسته و پابند و «تنــها» با امــــید وصل و دیدارت خـوشم در خاطرم آرزوی رفتن از این جان خــــاکی تا تو را مــــن هـــر دمادم می کنم
ب.م.تنها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 مهر1385ساعت 1:35 توسط بهزاد جعفری |
|
|
باز هم سلام به همه ی دوستان خوبم! غرض از نوشتن این چند سطر اینه که می خواستم یه توضیحی راجع به این شعرم بدم. راستش امروز خانم م.سایه که قبلا وبلاگ و شعراشون رو برای شما معرفی کرده بودم ،برام لینکی فرستاد که سخت منو تحت تاثیر قرار داد. بهمین خاطر این شعر سروده شد.شاید این شعر درد دل خیلی از ما آدمها باشه،فقط امیدوارم که رضایت دوستان فراهم بشه.
بمن گفتن که عاشق شو، همــــانها هم کنـــون این راه و سد کردند در این پائیـــــز بی برگـــــی مـــــرا هـــــم زیر پاهاشــــان لگد کردند
به من گفتن به این خاطر جوان هستید و خام و ... ، مصلحت اینست: پی عشق و نگیـــــریم و چنیــــــن در حــــــق ما و عشق، بد کردند!
کنــــــــون در انزوا ئیــــــم و به تنهــــــــــائی گــــــرفتـــار و بلا دیده به جــــــرم عــــــاشقی دل را مـــــدام از لج ،مجـــــازات اشد کردند
گنـــــاهی کــــرده باشم هـــــم ،نبایستی که حکمم دار میشد،لیک تمــــــام اعتـــــراضی که به این قــــــانونشان کـــــــردیم، رد کردند
کنــــون بازیچـــــه ی دست همانهــــائیم و "تنهــــــا" نکته ی باقی: متـــــرسکها برای حـــــذف باورها ،هـــــر آنچــــه می شود ، کردند
ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 23:59 توسط بهزاد جعفری |
|
|
چــــرا باور کنم چیـــــزی شبیه معجـــزه امکــــان پذیراست؟! چه اصــــراری! که حتمــــــاَ زندگی با تو برایم دل پذیر است؟!
نمی خواهی مرا اصلاَ ، چه اشکالی، برو هر جا دلت خواست تصــور کرده ای من پای احساسم بپای چشم تو گیر است؟
نه ای آقـــا ! خبـــرها را غلـــط دست شما دادند، کذب است دلم حتی ز دست خاطراتت شک نکن خود خواه ، سیر است
هـــر از گاهی اگر شعـــری برایت می نویسم، عادتم هست و گـــرنه بی تو هـــم اینجا ،برایم لحظه هایم بی نظیر است
نه اینهــــا را به این خــــاطــر برایت می نویســــــم تا بیائی همین حــــــالا برای در کنـــــارم بودنت افسوس ،دیر است
از اینجای غـــــزل دیگــــر اگر خواهی، گنـــــاهش گردن تو که باور کـــــرده ای چیــــزی شبیه معجزه امکان پذیراست
ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 20:10 توسط بهزاد جعفری |
|
|
این غـزل با یاد چشمـــان تو غـــوغا می کند یک دریچه ســـوی فـــردا با تو پیــدا می کند ای صمیمی با تمــــام واژه هــــای عاشقی! این حضــورت را نمی دانی چه با ما می کند پنجـــره قـــد می کشد تا ارغـــوانیهای صبح حس بودن در کنــــارت ، در دلـم جا می کند این غزل، با وزن و آهنگ قشنگ چشم تست لحظه لحظه در دلم اعجـــاز زیبـــــا می کند قطـــره ای بودم گــــرفتارو بلا دیده ، غریب با تو امــــا قطـــره اینک میـــل دریا می کند من که یک لحظـه نشد غافل شوم از یاد تو پس دلت آخـــر چرا امـــروز و فردا می کند؟ ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 19:26 توسط بهزاد جعفری |
|
|
تو رفتی ، بعد تو ، من ماندم و فــــردای دلگیری نمی دانی چه کردی با دل این مجنــون زنجیری
در این دوران وحشتزای ترس بــــی تو بودن ، آه تو ای اسطوره ی باور! چرا دستم نمـی گیری؟
من از یک فـرصت کوچک ، من از پرواز می گویم چه آمـــــد بر سرت اینک نشستی و زمینگیری؟
ترا با آرزوهـــــای بــــــــزرگت می پذیرفتـــــــم به هــر لحظه اگر می آمدی بی شک و تردیدی
ولی دل شـــوره هایم بوی ماندن را نمی داند ز دست سر نوشت خود تو ای لیلای تقـــدیری *** برای لحظه ای حتی ، رهـــا شو از دو دل بودن از این « تنهــا » نقاب کهنه ی عشق اساطیری ب.م. تنها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 دی1384ساعت 13:16 توسط بهزاد جعفری |
|
|
یک غـــــزل تا رویش فصلی دوباره مانده است یک غـــــــزل تا انتهای کـــوچه های بی کسی رخنـــــــه در دیوار سخت آرزو هامی کنــــــــم آن زمــــــــانی را که می آئی بدادم می رسی *** واژه ها گـــــــل می کنند از این حضور سبز تو فاصله دیگـــــــر چه معنی می دهد از بعد این بیقــــــرار و مضطـــــرب در انتظـــــــــار دیدنت گــــــوشه ای تنهـــــــا نشستم تا بیائی نازنین *** قانعـــــم با دیدن یکبــــــــاره ات هر جا که شد تا که دل از غصه ی تنهـــــا ئی ام خـــالی کنم یا که این پیــــوند زیبا را به هــــر عنوان که شد بر دل کج خلـــق و بد اندیش خـــود حالی کنم *** یک غـــــزل تا رویش فصلی دوباره مانده است یک غــــــــزل تا اوج رویا مـــــــــانده و این آرزو یک غزل مانده که « تنها» با تو باشم بعد از این یک غـــــزل تا آشنــــائی با دلت بی گفتگـــــو! ب.م.تنها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آذر1384ساعت 20:6 توسط بهزاد جعفری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام خدمت همه ي دوستان
مـــی نویسم از همین دور و برا قصــــــه آدم بزرگـــــــای عجیب که فقط انشــای عشق و بلدن از همین پوسترای عجیب قریب! بهزاد جعفري بوده و هستم و خواهم بود متولد 1356 و ساكن تهران EMAIL:BEHZAD_JAFARY@YAHOO.COM TEL:09358783128 تذكر مهم! استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع بلا مانع مي باشد. ارادتمند همه ی دوستان: ب.م.تنها |